درباره نویسنده
بي تا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
سردبیر
  • بي تا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • انشای پاییزی سفید برفی!
  • تفلد وبلاگ خوکشلم مبارک!
  • رفته بود هر چی داشتیم از خاطر من...
  • کاش همیشه محرم دلم باشی...
  • ای خدای مهربون دلم گرفته...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
دوستان من
  • گیس گلابتون
  • مژی جون وشوشو
  • شب نشینی در بهشت
کدهای اضافی کاربر


Bita Story ( قصه بي تا)
هلونوشت هاي يك بي تا
انشای پاییزی سفید برفی!
نویسنده: بي تا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم...

شاعر چه خوب میگه من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت...   چه سخت بود عشق ما،چه تلخ بود...فکر می کنین آسونه اونی که دوستش داری رو با دیگران ببینی؟  یه عشق همه سیستم ما رو بهم ریخت.  قصه زندگی ما و عشقمون عین یک کتاب بود که صفحه هاش رو جا به جا چاپ کردند.  شاهزاده جان اینم وقت پا گذاشتن تو زندگی من بود؟  شدی عشق ممنوعه !  هی به حرفم گوش نکردی و رسید به دمش!   و اینطوری شد که "یارم رفت"

کشف دوباره یک ورپریده!!

این وبلاگ شقایق است: شب نشینی در بهشت   سرانجام جستجوهای شبانه روزی بی تا نتیجه داد و وبلاگش در اعماق گوگل کشف شد!  جا پای من گذاشته ورپریده!زبان   خواهشن بعضی ها از این فحش های آبدار که به من می دهند به اون ندن آخه اون که نمیدونه بعضی ها چقدر بی انصاف و بی ادب هستند.

هلوها ()



تفلد وبلاگ خوکشلم مبارک!
نویسنده: بي تا - ۱۳٩٠/٩/٤

Bita story

(؟؟؟ - 1381)

روز  27 آبان ماه 1381 نوشتن وبلاگم رو آغاز کردم.  قصه بی تا (Bita story)  قصه زندگی من،قصه دختری است که پا به پای وبلاگش بزرگ شد و زن شد. چه سفر ها که نکردم،چه آدمها که ندیدم و چه دوستانی که از دست ندادم.

در ایران،اروپا و آمریکا هر جا که بودم،وبلاگ رو نوشتم. قصه های زندگیم و زندگی دیگران. پست های ایرانم رو  خوانندگان بیشتر دوست دارند شاید چون قلبم تو ایرانه! 

این یکسال اخیر یکی از پیچیده ترین دوره های زندگی من بود. شرحش رو در اینجا نوشتم و خیلی هاشو ننوشتم. بازگشتم از آمریکا (یا به قول اینجایی ها نظام سلطه!) و عروسی خواهرم  و عشقی که زیر و روی زندگی ام رو کشید. از دست  دادن یکی از قدیمی ترین دوستام،شیدا، که عمر دوستی اش هم سن وبلاگم بود. 

در کنارش اتفاقای خوبی هم افتاد. مدرکم رو ایران تایید کرد و دکتر شدممژه در کنار از دست دادن شیدا و شهرزادی  دوستی چون شقایق رو پیدا کردم. ماچ(پیدا کنید مساحت کلمه "شین " را )

تولد وبلاگم مبااااااااااااااااااااااااااااارک!هورا

هلوها ()



رفته بود هر چی داشتیم از خاطر من...
نویسنده: بي تا - ۱۳٩٠/۸/٢۸

   

صبح یک روز خوب پاییزی ، اسی به من زنگ زد. صداش خسته بود. از اون جایی می شناختمش می دونستم ساعتها رو حرفهایی که می خواد بزنه فکر کرده!  یکم از این حرفا زد که تو اون فشار روانی اون روزها آدم ممکنه خیلی حرفها بزنه و خیلی کارها بکنه!  اندازه یک صفحه A4 حرف زد که معنی اش این بود: منو ببخش!  منم گفتم: نمی خوام بی رحم باشم ولی پلهای بین ما خراب تر از اونه که حتی بشه گفت ببخشید. من حاضر نیستم دوباره به اون هزار توی بی پایان برگردم.     اسی کلافه کلافه بود ازم پرسید: چرا شقایق رو به من معرفی کردی و چرا گرفتیش بی انصاف؟  (با لحن بهروز وثوقی خوانده شود!)   خواستم بگم من چیکاره بیدم؟   ولی با خودم گفتم بذار تا ته اعماقش بسوزه!!شیطان  جوابش رو ندادم و گفتم اگه کاری نداری من قطع کنمزبان 

اسی یکی از خوبی هاش این بود به آدم حس بهروز وثوقی می داد. اون موقع منم فکر می کردم گوگوشمخجالت    به شقایق ماجرا رو تعریف کردم. گفت: عشق گوگوشی ها!   گفتم: نه! به نظرم هر پسر ایرانی به جای کودک درون یک ممل آمریکایی درون داره و هر دختر ایرانی یک گوگوش درون!    شقایق از خنده غش کرد بی تربیت!

بیا قسمت کنیم تنهایی مونو با هم...

شقایق یک ساعت درباره رو راست بودن مقدمه چینی کرد. منم گفتم چی میخواد بگه؟ سرانجام اعتراف کرد. وبلاگ من رو کشف کرده و همش رو خونده!    تا صبح مشغول خوندن بوده و صبح هم خواب مونده!!   شقایق گفت: اگه جلوم نبودی باور نمی کردم می گفتم تخیلات یک نفره و یا طرف پسره عقده ای است!     بعد آب دهنش رو قورت داد و گفت: منم جوگیر شدم و یک وبلاگ درست کردم! بعد گفت حالا نوبت تویه که وبلاگ من رو پیدا کنی! یول    میگم این چه ربطی به روراستی داشت؟   میگه دیدن قیافه پر از سوالت حال میده!!

هلوها ()



کاش همیشه محرم دلم باشی...
نویسنده: بي تا - ۱۳٩٠/٦/٢٠

زنگها برای که به صدا در می آید؟

اولین کسی که بهم زنگ زد،نازگلی بود!  تعجب کردم. خود شیدا زنگ زده بود و گلی رو که خورده بود رو بهش گفته بود. نازگل هی می پرسید: تو حالت خوبه؟    یکم از شیدا بد گفت و بعد گفت: من فکر نمی کردم شیدا این کار رو با تو بکنه!    خب من خودمم باورم نمی شد!  من و شیدا سالها با هم بودیم. این اواخر کم کم داشت رو تصمیمات من تاثیر می گذاشت. (کمربند سیاه در سنگ صبوری گرفته بود!!)

شیدا یکی دوبار زنگ زد. برنداشتم. اس ام اس هاش پشت هم می اومد. دلایل و توجیهاتی رو نوشته بود که به نظرم خودشم اعتقادی بهشون نداشت.

فردا صبح شماره شقایق رو موبایلم که ظاهر شد،تعجب کردم. می خواست من رو ببینه!    گفتم:  شقایق جان این روزها همه من رو می خوان ببینن! حوصله  شوک های بیشتر رو ندارم.       شقایق گفت:  من همه چی رو شنیدم...میدونم!   ناراحت شدم و گفتم: Good for you!   گفت:  می خوام باهات حرف بزنم..واسه یک درد مشترک!      اول 25 تومنی ام نمی افتاد!   I'm sorry whaaaaaaaaaaaaaaaaaaaat????تعجب

شقایق 

شقی در خانه ماجرایش را که بسیار طولانی بود را برایم تعریف کرد. گاه می خندیدیم،گاه گریه می کردیم. در یک نوبت جدا من قصه اش را در وبلاگ می گذارم. دلم برایش کلی می گرفت، طفلکی سالها زخم فریبش را دل نگه داشته بود.

اول فکر کردم از من می خواهد با اسی در این باره حرف بزنم و یا نظر من را بداند ولی... شقی با اسی بهم زده بود. شاید به نظرش رسیده بود،ممکن است مشابه این سناریو برای او هم اتفاق بیافتد. (که نتایجش خیلی دردناک تر از مال من می شد)   من دلیل تصمیمش را تا امروز نپرسیدم.    

برای من که سالها عادت به معاشرت با شیدا و نازگل داشتم،شقایق تازگی داشت. چون شیدا و نازگل و زنده یاد زیبازبان از اوایل دوره دانشگاه با من بودند و از جیک و پوک هم خبر داشتیم و در تمام ماجراهای هم شریک بودیم.    شقایق هر روز به من زنگ می زد و  هر جوری شده من رو از خونه بیرون می کشید.

شب ها با نازگل چت می کردم. حال و روز شیدا رو برام تعریف می کرد. برای نازگل هم یکم سخت شده بود. اونم عادت کرده بود ماجراهای ما رو بشنوه. حالا شیدا تنها شده بود و معلوم نبود چیکار می کنه و فقط به نازگل غر می زد.  من هم حاضر نبودم چیزی درباره شیدا بشنوم. بیچاره وسط ما دو تا مونده بود!! (چون با هر دوی ما دوست بود)   نازگل خیلی به شقایق شک داشت و می گفت بهش اعتماد نکن!  

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا!

ثمیلا (خواهر ناتنی ام)  ماجرای اسی رو فهمید. من رو تا مرز شهادت دعوا کرد!!  می گفت: من نگفتم به اسفندیار زیاد نزدیک نشو؟  من نگفتم نذار کار به آبروریزی بکشه؟  من نگفتم...     منم عین یک بره بیگناه بهش نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم.    آخرشم از اون جمله ها گفت که بهترین وصف حال ما بود. گفت: عشقت خیلی زهرماری بود!!   (رو این زهرمار سه تا تشدید بذارید!!)     البته شقی یه بار گفت: به نظرم از اون عشق های تو قصه هاس که دردو آه و اشک آدم رو در میاره،شیرینیش به همین پیچیدگی اش است!. 

هلوها ()



ای خدای مهربون دلم گرفته...
نویسنده: بي تا - ۱۳٩٠/٦/۱٩

ادامه "هنوز من چراغ ها را خاموش می کنم" :

همه چی دوباره خراب شد،پیچیده تر شد.

ماجراهای عید رو حذف می کنم،شاید بعدا اضافه کردم. یک سری ماجراها باعث شد یک رقیب به اسم "شیدا" هم به رقبای من اضافه بشه!   متاسفانه آدم تا با یکی تو رقابت نباشه نمیتونه با بعضی رفتارهاش آشنا بشه!  میگن دوست رو در سفر بشناس ولی من میگم در رقابت بشناس!  

دوستی که خرقه غریبه پوشید!

شیدا جان نمیدونم چرا عاشق دلخسته " اسی" شده بود و باز نمیدونم چرا اصلا بیخیال نمی شد. طرف کم مونده بود پاسبون بذاره دم درش که شیدا رو از خودش دور کنه ولی شیدا جان ما.....

اول روی "میم" کار کرد تا عشقش رو به من این قدر سوزان کنه که مثلا من گرفتارش بشم و اسی بیخیال من بشه. فقط نمی فهمید که بیشتر به برزخ ما دامن می زنه!  قضیه ای که می شد دوستانه تموم بشه هر روز یک برگ جدیدی بهش اضافه می شد.  

اسی از نازی جدا شد. خیلی متفاوت تر از اون که من فکر می کردم.  درست زمانی که من و اسی نشستیم و با هم دوستانه توافق کردیم که دوست باقی باشیم و هر چه تو دلمون هست اون گوشه موشه ها دفن کنیم!   من اسی رو راضی کردم با نازی رومانتیک تر بشه و گل بخره و...  اسی  یک دسته گل می گیره و میره محل کار نازی تا سوپرایزش کنه!  اما میبینه دست تو دست با یک پسر اومد بیرون. ( البته اول نازی متوجه اسی نمیشه!) بقیه اش هم فیلم فارسی است و میشه حدس زد!    اسی غرورش له شده بود. شوکه پیش من برگشت!    با این اتفاق اسی توافق دوستانه مون رو فراموش کرد.ناراحت متاسفانه اسی از من خواست ماجرای خیانت نازی رو به کسی نگم و هر کی پرسید بگم دوستانه جدا شدند!!    خب این رو شیدا بشنوه چه فکری می کنه؟ 

اسی چند بار از من خواست تا از شیدا بخوام مزاحمش نشه!  هر بار این رو از شیدا می خواستم سوءظنش به من بیشتر می شد.

یک اتفاق ساده!

من چند وقت قبل آگهی برای تدریس زبان داده بودم. چند نفری زنگ زدند. چند تاشون رو واسه تدریس گرفتم. یکشون یک دختر مودب و ناز، چشم آبی بود. گیس گلابتون واقعی!  اسمش شقایق بود.این قدر ناز بود که دلم میخاست لای نون بذارم بخورمش! ماچ  "شقی"  به تدریج با من صمیمی شد.  تو اون دوره که با اسی قرارداد الجزایر !! امضا کرده بودیم ،من شقایق رو به اسی معرفی کردم. بصورت نامحسوس  خشت دوستی اینا رو گذاشتم. انصافا اسی  حد و مرز رو حفظ کرد و از من فاصله گرفت. هر چه رابطه اون ها قوی تر می شد،اسی رابطه اش با من کمرنگ تر می شد. خیلیییی به هم می اومدن!مژه  به نظر می رسید داریم به آرامش می رسیم.

سقوط یک فرشته

شیدا از وجود شقایق با خبر نشد. از هم فاصله گرفته بودیم. حالا سنگ صبور من نازگل بود. شب ها می اومد و چت می کردیم. خیلی من رو دعوا کرد چرا شقایق رو به اسی معرفی کردم. می گفت : چرا یکی دیگه رو واسش پیدا کردی؟  تو باید الان با اسی می بودی. عشق نفرینی بی پروایی می خواد!   بهش گفتم: این عشق (بین من و اسی) زیادی نفرینی است و سرانجامی ندارد!

شیدا نمیدونم از کجا و کی تصمیم گرفت رقابت رو جایگزین رفاقت با من کنه!  وقتی دید نمیتونه رو اسی تاثیر بذاره،آخرین برگش رو ، رو کرد!

شیدا گذشته من رو واو به واو کف دست "میم" گذاشته بود. ماجرای بابک و این که من دختر نیستم!  روزی که میم به من زنگ زد رو فراموش نمی کنم!  صداش می لرزید و می گفت: چرا با من صادق نبودی؟ من خیلی عاشقت بودم...     من تمام مدت ساکت گوش می کردم. بغض تو گلوم گیر کرده بود.    بعد که قطع کرد،بغضم ترکید.

عصرش اسی به من زنگ زد و با اصرار عجیبی خواست من رو ببینه!    وقتی رفتم دیدم اسی یک جور دیگه ای شده و لبخند نمی زنه!   بله! شیدا به اونم گفته بود و  کمی هم شاخ و برگ بهش داده بود.   اسی وقتی  اینا رو می گفت من سرخ و سرخ تر می شدم.  ازم پرسید: راست می گه؟    من لال شده بودم. بین عصبانیت و بغض گیر کرده بودم.   گفتم: متاسفم دلم نمی خواست بدونی با حداقل این طوری بدونی!    اسی گفت: تو دختر نیستی یعنی این سالها...تو آمریکا...با خیلی ها میتونستی باشی...شاید با خیلی ها بودی...   شوکه شدم. تا حالا اینو کسی به من نگفته بود.  گفتم: اسی! اسی جان نباید اینو می گفتی!   پاشدم و از خونه شون بیرون اومدم. دلم میخواست شیدا رو خفه کنم!عصبانی

پایان قسمت پنجم

هلوها ()



مطالب قدیمی تر »