ادامه "هنوز من چراغ ها را خاموش می کنم" :
همه چی دوباره خراب شد،پیچیده تر شد.
ماجراهای عید رو حذف می کنم،شاید بعدا اضافه کردم. یک سری ماجراها باعث شد یک رقیب به اسم "شیدا" هم به رقبای من اضافه بشه! متاسفانه آدم تا با یکی تو رقابت نباشه نمیتونه با بعضی رفتارهاش آشنا بشه! میگن دوست رو در سفر بشناس ولی من میگم در رقابت بشناس!
دوستی که خرقه غریبه پوشید!
شیدا جان نمیدونم چرا عاشق دلخسته " اسی" شده بود و باز نمیدونم چرا اصلا بیخیال نمی شد. طرف کم مونده بود پاسبون بذاره دم درش که شیدا رو از خودش دور کنه ولی شیدا جان ما.....
اول روی "میم" کار کرد تا عشقش رو به من این قدر سوزان کنه که مثلا من گرفتارش بشم و اسی بیخیال من بشه. فقط نمی فهمید که بیشتر به برزخ ما دامن می زنه! قضیه ای که می شد دوستانه تموم بشه هر روز یک برگ جدیدی بهش اضافه می شد.
اسی از نازی جدا شد. خیلی متفاوت تر از اون که من فکر می کردم. درست زمانی که من و اسی نشستیم و با هم دوستانه توافق کردیم که دوست باقی باشیم و هر چه تو دلمون هست اون گوشه موشه ها دفن کنیم! من اسی رو راضی کردم با نازی رومانتیک تر بشه و گل بخره و... اسی یک دسته گل می گیره و میره محل کار نازی تا سوپرایزش کنه! اما میبینه دست تو دست با یک پسر اومد بیرون. ( البته اول نازی متوجه اسی نمیشه!) بقیه اش هم فیلم فارسی است و میشه حدس زد! اسی غرورش له شده بود. شوکه پیش من برگشت! با این اتفاق اسی توافق دوستانه مون رو فراموش کرد.
متاسفانه اسی از من خواست ماجرای خیانت نازی رو به کسی نگم و هر کی پرسید بگم دوستانه جدا شدند!! خب این رو شیدا بشنوه چه فکری می کنه؟
اسی چند بار از من خواست تا از شیدا بخوام مزاحمش نشه! هر بار این رو از شیدا می خواستم سوءظنش به من بیشتر می شد.
یک اتفاق ساده!
من چند وقت قبل آگهی برای تدریس زبان داده بودم. چند نفری زنگ زدند. چند تاشون رو واسه تدریس گرفتم. یکشون یک دختر مودب و ناز، چشم آبی بود. گیس گلابتون واقعی! اسمش شقایق بود.این قدر ناز بود که دلم میخاست لای نون بذارم بخورمش!
"شقی" به تدریج با من صمیمی شد. تو اون دوره که با اسی قرارداد الجزایر !! امضا کرده بودیم ،من شقایق رو به اسی معرفی کردم. بصورت نامحسوس خشت دوستی اینا رو گذاشتم. انصافا اسی حد و مرز رو حفظ کرد و از من فاصله گرفت. هر چه رابطه اون ها قوی تر می شد،اسی رابطه اش با من کمرنگ تر می شد. خیلیییی به هم می اومدن!
به نظر می رسید داریم به آرامش می رسیم.
سقوط یک فرشته
شیدا از وجود شقایق با خبر نشد. از هم فاصله گرفته بودیم. حالا سنگ صبور من نازگل بود. شب ها می اومد و چت می کردیم. خیلی من رو دعوا کرد چرا شقایق رو به اسی معرفی کردم. می گفت : چرا یکی دیگه رو واسش پیدا کردی؟ تو باید الان با اسی می بودی. عشق نفرینی بی پروایی می خواد! بهش گفتم: این عشق (بین من و اسی) زیادی نفرینی است و سرانجامی ندارد!
شیدا نمیدونم از کجا و کی تصمیم گرفت رقابت رو جایگزین رفاقت با من کنه! وقتی دید نمیتونه رو اسی تاثیر بذاره،آخرین برگش رو ، رو کرد!
شیدا گذشته من رو واو به واو کف دست "میم" گذاشته بود. ماجرای بابک و این که من دختر نیستم! روزی که میم به من زنگ زد رو فراموش نمی کنم! صداش می لرزید و می گفت: چرا با من صادق نبودی؟ من خیلی عاشقت بودم... من تمام مدت ساکت گوش می کردم. بغض تو گلوم گیر کرده بود. بعد که قطع کرد،بغضم ترکید.
عصرش اسی به من زنگ زد و با اصرار عجیبی خواست من رو ببینه! وقتی رفتم دیدم اسی یک جور دیگه ای شده و لبخند نمی زنه! بله! شیدا به اونم گفته بود و کمی هم شاخ و برگ بهش داده بود. اسی وقتی اینا رو می گفت من سرخ و سرخ تر می شدم. ازم پرسید: راست می گه؟ من لال شده بودم. بین عصبانیت و بغض گیر کرده بودم. گفتم: متاسفم دلم نمی خواست بدونی با حداقل این طوری بدونی! اسی گفت: تو دختر نیستی یعنی این سالها...تو آمریکا...با خیلی ها میتونستی باشی...شاید با خیلی ها بودی... شوکه شدم. تا حالا اینو کسی به من نگفته بود. گفتم: اسی! اسی جان نباید اینو می گفتی! پاشدم و از خونه شون بیرون اومدم. دلم میخواست شیدا رو خفه کنم!
پایان قسمت پنجم