
زنگها برای که به صدا در می آید؟
اولین کسی که بهم زنگ زد،نازگلی بود! تعجب کردم. خود شیدا زنگ زده بود و گلی رو که خورده بود رو بهش گفته بود. نازگل هی می پرسید: تو حالت خوبه؟ یکم از شیدا بد گفت و بعد گفت: من فکر نمی کردم شیدا این کار رو با تو بکنه! خب من خودمم باورم نمی شد! من و شیدا سالها با هم بودیم. این اواخر کم کم داشت رو تصمیمات من تاثیر می گذاشت. (کمربند سیاه در سنگ صبوری گرفته بود!!)
شیدا یکی دوبار زنگ زد. برنداشتم. اس ام اس هاش پشت هم می اومد. دلایل و توجیهاتی رو نوشته بود که به نظرم خودشم اعتقادی بهشون نداشت.
فردا صبح شماره شقایق رو موبایلم که ظاهر شد،تعجب کردم. می خواست من رو ببینه! گفتم: شقایق جان این روزها همه من رو می خوان ببینن! حوصله شوک های بیشتر رو ندارم. شقایق گفت: من همه چی رو شنیدم...میدونم! ناراحت شدم و گفتم: Good for you! گفت: می خوام باهات حرف بزنم..واسه یک درد مشترک! اول 25 تومنی ام نمی افتاد! I'm sorry whaaaaaaaaaaaaaaaaaaaat????
شقایق
شقی در خانه ماجرایش را که بسیار طولانی بود را برایم تعریف کرد. گاه می خندیدیم،گاه گریه می کردیم. در یک نوبت جدا من قصه اش را در وبلاگ می گذارم. دلم برایش کلی می گرفت، طفلکی سالها زخم فریبش را دل نگه داشته بود.
اول فکر کردم از من می خواهد با اسی در این باره حرف بزنم و یا نظر من را بداند ولی... شقی با اسی بهم زده بود. شاید به نظرش رسیده بود،ممکن است مشابه این سناریو برای او هم اتفاق بیافتد. (که نتایجش خیلی دردناک تر از مال من می شد) من دلیل تصمیمش را تا امروز نپرسیدم.
برای من که سالها عادت به معاشرت با شیدا و نازگل داشتم،شقایق تازگی داشت. چون شیدا و نازگل و زنده یاد زیبا
از اوایل دوره دانشگاه با من بودند و از جیک و پوک هم خبر داشتیم و در تمام ماجراهای هم شریک بودیم. شقایق هر روز به من زنگ می زد و هر جوری شده من رو از خونه بیرون می کشید.
شب ها با نازگل چت می کردم. حال و روز شیدا رو برام تعریف می کرد. برای نازگل هم یکم سخت شده بود. اونم عادت کرده بود ماجراهای ما رو بشنوه. حالا شیدا تنها شده بود و معلوم نبود چیکار می کنه و فقط به نازگل غر می زد. من هم حاضر نبودم چیزی درباره شیدا بشنوم. بیچاره وسط ما دو تا مونده بود!! (چون با هر دوی ما دوست بود) نازگل خیلی به شقایق شک داشت و می گفت بهش اعتماد نکن!
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا!
ثمیلا (خواهر ناتنی ام) ماجرای اسی رو فهمید. من رو تا مرز شهادت دعوا کرد!! می گفت: من نگفتم به اسفندیار زیاد نزدیک نشو؟ من نگفتم نذار کار به آبروریزی بکشه؟ من نگفتم... منم عین یک بره بیگناه بهش نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم. آخرشم از اون جمله ها گفت که بهترین وصف حال ما بود. گفت: عشقت خیلی زهرماری بود!! (رو این زهرمار سه تا تشدید بذارید!!) البته شقی یه بار گفت: به نظرم از اون عشق های تو قصه هاس که دردو آه و اشک آدم رو در میاره،شیرینیش به همین پیچیدگی اش است!.